فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )
113
كليات ( فارسى )
در ساحت قدم نبود كون را اثر * در بحر قطره را نتوان يافتن نشان آنجا نه اسم باشد و نه رسم و نه خبر * توحيد بىمشاركت آنجا شود عيان بنمود چون جمال جلالش ازل ، بدانك * او باشد و هم او بود و هيچ اين و آن جمله يكى بود ، نبود از دويى خبر * نه عرش ، نه ثرى ، نه اشارت ، نه ترجمان 900 اين قطرهاى ز قلزم توحيد بيش نيست * نايد يقين حقيقت توحيد در ميان توحيد لا يزال نيايد چو در مقال * روشن كنم ضمير بتوحيد ذو الجلال برتر ز چند و چون جبروت جلال او * بيرون ز گفتوگو صفت لا يزال او نگذشت و نگذرد نظر هيچ كاملى * گرد سرادقات جمال و كمال او گر نيستى شعاع جمالش ، همه جهان * ناچيز گشتى از سطوات جلال او 905 ورنه نقاب نور جمالش شدى جلال * عالم بسوختى ز فروغ جمال او از لطف قهر باز نموده فراق او * وز قهر لطف تعبيه كرده وصال او هر دم هزار عاشق مسكين بداده جان * در حسرت جمال رخ بىمثال او بس يافته نسيم گلستان ز رأفتش * زنده شده ببوى نسيم شمال او اى بىخبر ز نفحهء گلزار بوى او * آخر بنال زار سحرگه بكوى او 910 اى بىنياز ، آمدهام بر در تو باز * بر درگه قبول تو آوردهام نياز اميدوار بر در لطفت فتادهام * اميد كز درت نشوم نااميد باز دل زان تست ، بر سر كويت فگندهام * زيرا بدل تويى ، كه تو دانيش جمله راز « 1 » گر يك نظر كنى بدل سوخته جگر * بازش رهانى از تف هجران جان گداز از كار سازى دل خود عاجز آمدم * از لطف خويش كار دل خستهام بساز 915 خوارش مكن بذل حجاب خود ، اى عزيز * زيرا كه از نخست بپروردهاى به ناز چون بر در تو بار بود دوستانت را * اى دوست ، در به روى طفيلى مكن فراز
--> ( 1 ) خ ل : خواهى بمحشر افگن و خواهى همىنواز ؟